ثبت نام
کد خبر: ۱۹۳
تاریخ انتشار: ۰۵ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۴:۲۹
فیلمنامه گلادیاتور چگونه نوشته شد
در قسمت سوم روایت چگونگی تکمیل فیلمنامه گلادیاتور توسط دیوید فرانزونی، او در مورد نقش ریدلی اسکات و راسل کرو در اصلاح فیلمنامه آماده شده صحبت می کند. نکته جالب در این بخش تصویری است که فرانزونی از روابط حرفه ای در هالیوود ارائه می دهد. اینکه راسل کرو که هنوز ستاره مشهوری نبوده چگونه می توانسته در مورد فیلمنامه نظر دهد و فرانزونی که خود نویسنده و یکی از تهیه کنندگان کار بوده به نظرات دیگران احترام می گذاشته.

والتر پارکز بعد از عکس العمل راسل کرو از فرانزونی پرسید به نظر او فیلمنامه چه مشکلی داشت. "من گفتم، من دو قطار پیش برنده داستان، ماکسیموس و کومودوس، را نمی بینم که در راه تصادف با هم باشند. ما تمام وقت خود را در رم گذرانده ایم، اما کاری نکرده ایم. ما تنها پنج دقیقه از فیلم را در مراکش گذرانده ایم با افرادی که تازه با آنها آشنا شده ایم، من جمله پراکسیمو و هیچ زمانی را به رهنورد قهرمان داستان اختصاص نداده ایم. فکر می کنم اگر تمرکز خود را برعکس نماییم، می توانیم آن دو قطار را در مسیر به هم رسیدن ببینیم. کل کار ما در رم این است که بگوییم کومودوس پایه گذار بازی های گلادیاتوری بوده است."

دریم ورکز و تهیه کنندگان رفتند که کرو را متقاعد کنند بر سر کار بازگردد. اخلاق بد کرو بسیار مشهور است اما با این حال وقتی تایم مقاله ای درباره "بچه بازی" های وی در گلادیاتور چاپ کرد، باعث تعجب بسیاری شد. فرانزونی مقاله را خواند اما اصولا با ستاره فیلم خود احساس همدردی می کرد. "پای اونم گیره. او باید یک فیلم صد میلیون دلاری را به موفقیت برساند. البته که او در مورد مشکلات فیلمنامه حق داره."

یکی از درخواست های کرو این بود که برخی از عناصر فیلمنامه اولیه فرانزونی به فیلم بازگردند من جمله صحنه ای که در آن ماکسیموس جان یک گلادیاتور را به وی بخشید و شمشیر خود را به عنوان یادگار به درون جمعیت پرتاب کرد. این مکالمه فرانزونی را در موقعیتی ناخوشایند قرار داد.

«من گفتم "ببین، من دیگه نویسنده این کار نیستم، اما تو ستاره فیلم هستی. تو می تونی بشینی و رک با ریدلی و والتر و جان در این مورد حرف بزنی و به نتیجه برسی، اگه واقعا این چیزیه که می خوای. به خاطر این نیست که من صحنه رو نوشتم. هدف من ساخته شدن فیلمه رفیق. اگر ما فیلم رو اکران کنیم منم خوشحال می شم. اما اگر در مورد این مسائل خیلی نگرانی، باید بری بشینی حرفتو بزنی."»

چیزی نگذشت که بیل نیکلسون نویسنده سوم فیلمنامه شد. بعدها وقتی فیلم برداری شروع شد، ریدلی اسکات شروع به تغییر داستان در حین فیلم برداری کرد و آنرا هر چه بیشتر به ساختار اولیه فرانزونی نزدیک نمود.

فرانزونی به هیچ از تمجید از اسکات احساس شرم نمی کند و او را ناجی فیلم می داند. وی عنوان کرد: "وقتی دوربین به دست می گیرد، شروع به کار می کند. اونوقت است که متوجه می شود چرا گزینه های انتخابی به درد نمی خورند و آنها را تغییر می دهد.

او بی مقدمه از بیل نیکلسون خواست صحنه دشت بهشتی در آخر را بنویسد. او تصمیم گرفت ماکسیموس نقابش را بردارد چون می دانست بهتر خواهد بود. به طور ارگانیک، او درک کرد که در نهایت این گزینه بهتر است.

«باید ریدلی را تحسین کنید. او مردی است که آنقدر جربزه دارد که خلاف تصمیمات سایرین عمل کند، حتی گاهی خلاف تصمیمات خودش. وقتی نشست و دوربین را بدست گرفت می تواند بگوید "حالا گرفتم. فیلم باید اینجوری باشه." و تصمیماتش کاملا درست بودند.»

البته این به این معنا نیست که فیلم برداری کاملا بی مشکل جریان یافت. فرانزونی گفت که در یک برهه، ریچارد هریس حاضر نبود از اتاق رختکن بیرون بیاید چون از فیلمنامه متنفر بود. فرازونی گفت: «حقیقت این بود که به نظر من تا مدتی ما از هدف فیلم دور شده بودیم.»

اینکه الیور رید بازیگر نقش پراکسیمو وسط کار تولید فوت کرد هم مشکلات ما را زیاد کرد چون هنوز برخی از صحنه های مهم او را فیلم برداری نکرده بودیم. (این صحنه ها با استفاده از بدل، کامپوزیت دیجیتالی، و تغییرات جزئی و زیرکانه صحنه ها به وجود آمدند.)

فرانزونی درنهایت به شکل اتفاقی در موقعیت کمک به اسکات برای بازنویسی های دقیقه نودی قرار گرفت. وی تشریح کرد: "من به هزینه خودم به مراکش رفتم تا هم تفریحی کرده باشم و هم با خانم و بچه هایم شاهد ساخت فیلم باشیم." به جای آن، مجبور شد برخی شب ها را تا صبح به بازنویسی بنشیند.

تغییرات اسکات آنچه را که فرانزونی "مسیر طولانی مارپیچ" در حال گسترش می نامید را تکمیل نمود. پس از دور شدن فراوان از داستان فرانزونی، گلادیاتور نهایی چیزی بسیار شبیه تر به ایده اولیه فرانزونی از آب درآمد. گرچه هم لوگان و هم نیکلسون در بخش اعظمی از فیلمنامه نهایی نقش داشتند، خصوصا در زمینه دیالوگ ها، اما این ساختار طراحی شده توسط فرانزونی بود که بینندگان روی صحنه می دیدند.

اما حتی خود فرانزونی هم مطمئن نبود انتظار چه چیزی را داشته باشد وقتی که به تماشای نسخه تدوین کارگردان رفت. او به یاد می آورد که: "خیلی دلواپس بودم." برخی از نگرانی های گذشته اش همچنان او را عذاب می دادند. او به یاد می آورد: «می خواستم بگویم "باید خانواده را در جبهه آلمان ها می دیدیم"، "نمی دانم چطور قرار است این کار تمام شود".»

جالب اینجا بود که اسکات و همکارانش مشکلات نبودن خانواده روی صحنه و مرگ قهرمان فیلم را با یک حرکت حل کرده بودند. هدف ماکسیموس در فیلم ساده، آشکار و فراگیر است که هرکس می تواند با آن ارتباط برقرار کند: او می خواهد به خانه و نزد خانواده اش بازگردد. وقتی که همسر و فرزندش کشته شده اند، او تنها با مرگ می تواند به آنچه واقعا می خواهد برسد.

موقعیت بازنده-بازنده کومودوس که در آن محبوبیتش بستگی به این دارد که تندترین دشمنش را زنده نگه دارد در موقعیت برنده-برنده ماکسیموس بازتاب می یابد. اگر ماکسیموس زنده بماند و کومودوس را بکشد، انتقام خود را گرفته است. اگر او بمیرد، در زندگی پس از مرگ به خانواده اش می رسد. ساده است، واضح است، و بیننده آنرا درک می کند. مرگ ماکسیموس پایان فرخنده ای می شود که همه می خواستیم.

فرانزونی گفت: «عالی است. ریدلی واقعا نابغه است که توانسته این را مشکل را حل کند. مانند این می ماند که خمیری در دست داشته و گفته "من باید با این خمیرهای بی شکل و زنگی کار کنم اما می دانم چطور آنها را تغییر دهم تا با هم جور شوند".»

علی رغم بازنویسی های ملالت بار، گلادیاتور فیلمی کاملا یکدست از آب درآمد. بینندگان عاشق فیلم شدند و بسیار پرفروش شد. این فیلم راسل کرو را از رده گمنامی محترمانه به رده ستارگان رساند.

همه منتقدین فیلم را نپسندیدند؛ الویس میچل از نیویورک تایمز آنرا "احمقانه" خواند و راجر ابرت آنرا نکوهش آمیزانه رد کرد. اما رویهم رفته، نقد ها مثبت بودند. وقتی به گذشته می نگریم، فیلمنامه ای که انقدر نوشتنش تنش برانگیز شد، به نظر ساده، واضح، و منطقی می آید. این فیلم حتی برنده جایزه اسکار شد که چندان انتظار نمی رفت، برنده جایزه بهترین فیلم برای ویک، فرانزونی و برانکو لاستیگ شد؛ اسکار بهترین بازیگری را برای راسل کرو به ارمغان آورد؛ و اسکار را برای جلوه های ویژه، صدا، و طراحی لباس برد. فرانزونی، لوگان و نیکلسون نامزد جایزه فیلمنامه شدند اما جایزه را کامرون کرو برای فیلم تقریبا مشهور برد.

با یک جایزه اسکار بر قاب افتخاراتش و ثبت پربیننده ترین در باکس آفیس برای فیلمش، فرانزونی شروع به نوشتن فیلمنامه تاریخی دیگری کرد به نام شاه آرتور به تهیه کنندگی جری بروخایمر و به کارگردانی آنتوان فوکوا. این فیلم در باکس آفیس امریکا چندان طرفدار نیافت و توجه چندانی در فصل جوائز به خود جلب ننمود اما در سایر کشورها موفقیت کسب نمود، بنابراین اعتبار حرفه ای فرانزونی چندان آسیبی ندید. تا سال 2006، فرانزونی روی یک اثر حماسی دیگر درباره دوره روم باستان کار می کرد: هانیبال فاتح، با وین دیزل در نقش ژنرال کارتاژی که رم را با فیل تهدید نمود. وی همچنین امتیاز بازسازی یک اثر کره ای به نام منطقه امنیتی مشترک را خرید به هدف کارگردانی آن. پس او هنوز در اوج کوه هالیوود بود.

اگر گلادیاتور همانطور که فرانزونی در زمان ساخت آن فکر می کرد فیلم بدی می شد او نمی توانست به چنین اعتباری در هالیوود دست پیدا کند. فرانزونی گفت: "علت موفقیت این فیلم برای من قابل باور نیست. مثل این می ماند که بیست و پنج ماشین به هم خورده اند و مونا لیزا از میان آنها بیرون آمده است."


مترجم: فاطمه صمدانی

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر: