ثبت نام
کد خبر: ۳۲۵
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۸:۲۱
درس های «دیوید گریفیث» برای نویسندگان تازه کار
وقتی فیلمی را نگاه می کنیم اگر شخصیت اصلی را بشناسیم و او برایمان قابل باور باشد از زاویه دید او وارد دنیای قصه می شویم. ما لذت و احساس رضایت را از غلبه شخصیت اصلی بر مشکلات بدست می آوریم.

یکی از مهمترین دلایل موفقیت یک فیلم داشتن شخصیت های قابل باوری است که مشغول انجام کارهایی سخت و یا غیر ممکن هستند. همینطور یکی از مهمترین دلایلی که باعث می شود مخاطبان ناراضی سالن سینما را ترک کنند این است که نویسنده به طور واضح مشخص نمی کند شخصیت اصلی داستان چه کسی است.

لزوم اینکه مخاطب باید بفهد که شخصیت اصلی دقیقاً کیست این است که وقتی فیلمی را نگاه می کنیم اگر شخصیت اصلی را بشناسیم و او برایمان قابل باور باشد از زاویه دید او وارد دنیای قصه می شویم. ما لذت و احساس رضایت را از غلبه شخصیت اصلی بر مشکلات بدست می آوریم. ما وقتی می بینیم او- شخصیت اصلی – دچار مشکل شده ناراحت و نگران می شویم و مشتاقانه علاقمندیم که بفهمیم او چطور می خواهد از مخمصه بگریزد و مشکلش را حل کند. هر چه خطر بزرگتری برای او پیش بیاید ما بیشتر نگران می شویم و امیدوارانه منتظر می شویم که تا پایان قصه او بتواند این خطر یا مشکل بزرگ را دفع کند. اگر ما شخصیت اصلی قصه را نشناسیم نمی فهمیم که برای چه کسی باید نگران شویم؟ بهمین خاطر نمی توانیم به درستی با وقایع فیلم ارتباط برقرار کنیم.

داستان حول کاری که شخصیت اصلی انجام می دهد و مضمون مد نظر نویسنده بنا می شود. اگر به شخصیت های فرعی اهمیتی به اندازه شخصیت اصلی بدهید کاری می کنید که مخاطب منتظر بماند تا شما به او نشان دهید که این شخصیت های جدید چه کسانی هستند و چه می خواهند بکنند. این خیلی خوب است به شرط اینکه شما بتوانید به این نیاز مخاطب پاسخ دهید. باید این شخصیت ها هم به اندازه شخصیت اصلی جذاب باشند یا اینکه درگیر طراحی توطئه ای باشند که با هدف ایجاد مشکل برای شخصیت اصلی باشد. اگر این اتفاق نیفتد و شما نتوانید این شخصیت ها را جذاب کنید، مخاطب به صورت ناخودآگاه دیگر از قصه لذت نمی برد.

حتی در فیلم هایی که چند داستان موازی را روایت می کنند (مثل Love Actually) و در آنها شما چندین شخصیت دارید که هر کدام داستان مجزای مربوط به خود را دارند باز هم فیلمنامه نویس بالاترین اولویت و بیشترین سکانس های فیلم را به جذاب ترین شخصیت مجموعه اختصاص می دهد. دومین اولویت به دومین شخصیت در رده بنده جذابیت و همینطور الی آخر. وقتی شما دارید به جزئیات داستانتان فکر می کنید باید بدانید که شخصیت اصلی تان کیست و چقدر می خواهید داستان او را دنبال کنید. سپس شخصیت های فرعی کیستند و چرا می خواهید آنها را نشان دهید.

چرا پاسخ به این پرسش که چه کسی شخصیت اصلی است مشکل است؟

بعضی اوقات سخت نیست. بعضاً شما دقیقاً می دانید که داستانتان در مورد کیست و شما تنها باید حوادثی که او را به چالش می کشد طراحی کنید. اما زیاد پیش می آید که داستان شما درباره یک شخصیت ویژه مثل «شجاع دل» نباشد یا اینکه ایده به ذهن شما برسد قبل از اینکه اصلا به شخصیت هایش فکر کرده باشید. در این شرایط شما باید برای یافتن شخصیتی که می خواهد روایت کننده داستان شما باشد تلاش کنید.

فیلم «حس ششم» را در نظر بگیرید. نویسنده اش – شیامالان- احتمالاً در ابتدا این ایده اصلی اش بوده: پسر بچه ترسویی بنام «کول سیر» به صورت اتفاقی می فهمد که می تواند با ارواح ارتباط برقرار کند. در این ایده طبیعی است که «کول سیر» شخصیت اصلی است که فیلم درباره اوست. اما همینطور که قصه را گسترش می داده و نسخه های اولیه را می نوشته به این نتیجه می رسد که برای جذابتر شدن داستان بهتر است شخصیت اصلی بجای پسر بچه، روحی باشد که هنوز نمی داند روح است و داستان از نظر او روایت شود. در این مرحله او شخصیت «مالکوم کرو» را به عنوان شخصیت اصلی خلق می کند و یک فیلم موفق متولد می شود.

شخصیت اصلی چگونه خلق می شود؟

برای پاسخ به این سوال باید چند قانون تجربی که از تحلیل فیلم های موفق بدست آمده با هم مرور کنیم:

1- شخصیت اصلی معمولاً یک خواسته و هدف بزرگ دارد که خودش از آن مطلع است و برایش تلاش می کند اما به یک چیز دیگر نیاز دارد که خودش از ابتدا از آن مطلع نیست و در طول داستان متوجه آن می شود و همین موضوع او را متحول می کند. نمی دانم منظورم را متوجه شدید یا نه اما برای مثال فیلم «سنگدلی تحمل ناپذیر» (Intolerable Cruelty) را در نظر بگیرید. در این فیلم «مایلز میسون» (جورج کلونی) یک خواسته بزرگ دارد و آن هم این است که «مارلین رکسروث»(کاترین زتا جونز)  را می خواهد. اما او نمی داند که اول باید عشق ورزیدن را یاد بگیرد.
 

2- شخصیت اصلی رقیب مهمی دارد که در مقابل خواسته و هدف او می ایستد و می خواهد او را از رسیدن به هدفش باز دارد. مثل فیلم «بیلی الیوت» که خواسته او با مخالفت پدر متعصبش مواجه می شود.

3- شخصیت اصلی کسی است که حل سخت ترین مشکل موجود در فیلم بر عهده اوست. در حقیقت بزرگترین موانع در مقابل او بروز می کند. مثل فیلم «ارباب حلقه ها» که وظیفه نابود کردن اهریمنی چنان پلید و قدرتمند به «هابیت» کوچک و ضعیف سپرده می شود.

4- شخصیت اصلی کسی است که در طول فیلم شاهد بیشترین تغییر و تحول است. در حقیقت شخصیت اصلی در طول فیلم و در جریان دستیابی به اهدافش به درک جدیدی از خودش و زندگی می رسد. مثل فیلم «ماهی بزرگ» که پسر بچه تحمل غم مرگ پدرش را ندارد اما وقتی که متوجه دروغ هایی که پدرش به او گفته می شود به درک جدیدی از زندگی می رسد.

5- شخصیت اصلی معمولاً جذاب ترین شخصیت موجود در فیلمنامه است. اما اگر آنها دوست داشتنی نیستند فیلمنامه نویس باید به تدریج به مخاطب نشان دهد که به چه دلیل این خصوصیات منفی را برای او در نظر گرفته. مثل «سنگدلی تحمل ناپذیر» که «مایلز مسی» در ابتدا از نظر مخاطب شخصیتی بیش از اندازه مغرور است اما به تدریج می فهمیم که به دلیل همین خصوصیت به ظاهر منفی او شکست را قبول نمی کند.

6- در بیست صفحه اول فیلمنامه شخصیت اصلی با شرایطی مواجه می شود که او را بیش از حد تحملش اذیت می کند. مثل فیلم «کوهستان سرد» که دو عاشق بعد از اولین بوسه درگیر جنگی خانمان سوز و جدایی می شوند.

7- شخصیت اصلی اغلب به سفر یا جستجو به مکانی نا آشنا و ناشناخته می رود. مثل فیلم «ماتریکس» که «نئو» برای اینکه تقدیرش را کشف کند باید به دنیای جدید برود.
 
 
توصیه مهم در مورد فیلمنامه های عاشقانه: در داستان های عاشقانه روال بر این است که به هر دو عاشق زمانی به یک اندازه در فیلمنامه داده می شود. اما با مرور فیلم های موفق عاشقانه نیز می بینید که فیلمنامه نویس در نهایت یکی از آنها را به عنوان شخصیت اصلی انتخاب می کند و او را با مشکلات بیشتری به نسبت طرف مقابلش مواجه می سازد. در فیلم «کوهستان سرد» شخصیت اصلی «آدا» (نیکول کیدمن) است نه «اینمان» (جودلاو). علی رغم اینکه او به جبهه رفته و طبیعی است که در موقعیت سخت تری قرار گرفته اما فیلمنامه نویس با بیشتر نشان دادن «آدا» ما را به او بیشتر نزدیک می کند. «آدا» کسی است که فیلم را آغاز می کند و در نهایت هم اوست که پایان فیلم را شکل می دهد. «آدا» بیشترین تغییر و تحول را در طول فیلم دارد و در نهایت اوست که «اینمن» را بر می گرداند و او را نجات می دهد. «اینمن» هم قهرمان اصلی سفر اودیسه وار خود از جنگ به سوی خانه و «آدا» است.
 
منبع: A Crash Course in Screenwriting by David Griffith مترجم: سیاوش سرمدی
نام:
ایمیل:
* نظر: