ثبت نام
کد خبر: ۶۸۴
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۳:۲۵
زندگینامه
من در مودستوی کالیفرنیا بزرگ شدم. در یک اجتماع کوچک كشاورزي. يك منطقه‌ي خيلي كوچك، با حال و هوایی روستایی، در دل طبیعت.
من در مودستوی کالیفرنیا بزرگ شدم. در یک اجتماع کوچک كشاورزي. يك منطقه‌ي خيلي كوچك، با حال و هوایی روستایی، در دل طبیعت. بزرگ‌شدن در دهه‌ی 50-1940 نوعی زندگی بود که نورمن راک‌ول درباره‌ي آن تعبير «زندگی پسا جنگ» را به كار ‌بُرده بود! حضور در اين منطقه، به غير از زماني كه ما فقط حدود شصت مايل از سان‌فرانسيسكو فاصله داشتيم خيلي شبيه زندگي در شمال مركزي آمريكا بود. من خيلي تحت تاثيرِ بودن و حضور در اطراف سان‌فرانسيسكو بودم ولي همان زمان داشتم در يك محيط خيلي كوچك زندگي مي‌كردم.
 

در آن سال‌هاي جواني خيلي به ماشین علاقه داشتم و بیشتر وقتم به ماشین سواری و مسابقه دادن با ماشین ها می گذشت. وقتي سيزده چهارده ساله بودم هميشه با سوارِ ماشين يا موتورسيكلت شدن، خودم را به دردسر مي‌انداختم. چون ما در يك منطقه‌‌ي پر از دام‌داري‌ زندگي مي‌كرديم كه جاده‌ها و راه‌هاي خلوت و اختصاصي داشت و من بدون هيچ مشكلي مي‌توانستم در آن‌ها مسابقه بدهم. درست پيش از آن كه از دبيرستان فارغ‌التحصيل شوم علاقه‌ام به ماشين‌ كار دستم داد و تصادف وحشتناکی کردم. تصادفي كه در آن، هر نوع اتفاقي برايم رخ داد؛ به جز كشته شدن! به همين دليل زماني كه در بيمارستان بودم به اين مساله فكر مي‌كردم كه چه‌طور ممكن بوده كشته شوم و چه‌طور از اين تصادف جان سالم به در برده‌ام؟! البته من از كمربند ايمني استفاده كرده بودم اما خوش‌بختانه پيش از آن كه ماشين در اصابت با درخت مچاله شود به بيرون پرت شده بودم. اگر در ماشين مانده بودم، و اگر كمربند ايمني درست عمل كرده بودد حالا ديگر اين‌جا نبودم!

بيرون افتادن از ماشين، يك اتفاق عجيب و يكي از آن رويدادهاي شگفت‌انگيزي بود كه باعث شد من زنده بمانم. اين مساله مرا خيلي به فكر انداخت و باعث شد تصميم بگيرم كمي به زندگي‌ام سر و سامان بدهم. رفتن به دانشكده، اولين كاري بود كه انجام دادم و تحقيق درباره‌ي رشته‌هاي علوم انساني، جامعه شناسي، روان‌شناسي و انسان‌شناسي در مرحله‌ي بعد قرار داشت. چيزهايي كه باعث شد به اين موضوعات علاقه پيدا كرده و جذب‌شان شوم. به همين دليل نسبت به سال‌هاي قبل– و دوراني كه به شكلي غيرعادي، بيش‌تر وقتم را صرف ماشين مي‌كردم– زمان بيش‌تري را در دانشكده گذراندم.

هميشه دلم مي‌خواسته چيزهاي مختلفي بسازم. وقتي جوان بودم خيلي دوست داشتم نجار شوم و وسايل چوبي بسازم. دلم مي‌خواست با چوب، شطرنج و براي عروسك‌ها خانه بسازم. يا مثلاً قلعه و... خانه‌هاي درختي و... از اين جور چيزها كه آن وقت‌ها مي‌ساختيم. البته من كارناوال‌ شادي و ترن‌ هوايي هم مي‌ساختم كه گاهي به ساختن ماكت ماشين و گذاشتن آن‌ها در كنار هم منجر مي‌شد.

علاقه‌ي هميشگي‌ام به هنر بود و اين يكي از بهترين درس‌هاي من در مدرسه و خصوصاً دبيرستان بود. رويايي كه آن وقت‌ها در سر مي‌پروراندم رفتن به هنرستان (يا مدرسه‌ي هنري) و طراح شدن بود كه البته در دوران دبيرستان، عكاسي و عكاس شدن هم به آن اضافه شد. يك‌بار يك فيلم هشت ميليمتري ساختم و سپس شروع كردم به فيلم ساختن براي دوستاني كه با ماشين‌ها مسابقه مي‌دادند. البته اين كار به همان اندازه كه از علاقه‌مندي‌هاي من به فيلم‌سازي دور بود به نوعي كمكم كرد تا به «آرت سنتر» يا همان «مركز هنر» بروم و هنرمند شوم.

پدرم خيلي مخالف هنرمند شدن من بود. او معتقد بود اينكار بدرد نمی خورد و من هم، دوران‌ بسيار دشواري را براي حل كردن اين مساله پشت سر گذاشتم. او يك‌بار ‌گفت: «اگه دوست داشته باشي مي‌توني به مدرسه‌ي هنري بري ولي تو فقط پولش رو مي‌دي [و هيچ كاري نمي‌كني!]» البته «مركز هنر» واقعاً يكي از گران‌ترين مدرسه‌هاي آن دور و بر بود و من به او گفتم: «به‌هرحال فعلاً كار ديگه‌يي نمي‌شه كرد!»

من دوست داشتم راهم را تا سان‌فرانسيسكو ادامه بدهم و استاد رشته‌ي مردم‌شناسي بشوم ولي به صورت كامل نمي‌دانستم بعدش قرار است با این عنوان چه کار کنم و در ضمن، تصور درستي از اين كه دكتراي اين رشته را بگيرم نداشتم. تا اين كه موقعيتي فراهم شد و يكي از دوستانم كه با هم بزرگ شده بوديم و از همه چيز زندگي من خبر داشت تصميم گرفت به دانشگاه كلمبيا برود تا در رشته‌ي اقتصاد تحصيل كند. او با من صحبت كرد تا همراهش بروم و در استاكتن، تست بدهم. من هم قبول كردم و تست دادم و قبول شدم. بعد به او گفتم: «خب، حالا من اين‌جا چه كار كنم؟» او گفت: «اين‌جا يك مدرسه‌ي سينمايي هم هست. به‌هرحال تو عكاسي را دوست داري و درست است كه اين‌ها هنرهاي كاملي نيست ولي چيزي است كه تو بهشون علاقه داري.» من هم گفتم: «خب، آره... باشه، امتحانش مي‌كنم.» و اين اولين تجربه‌ي من براي يادگيري سينما بود. هنري كه من واقعاً تا پيش از اين كه وارد مدرسه‌ و دانشكده‌ي سينما شوم هيچ چيزي درباره‌ي آن نمي‌دانستم.

در مدرسه‌ي فيلم، شما ابتدا بايد كلاس‌هاي تاريخ سينما و بعضي درس‌هاي مقدماتيِ توليد را پشت سر بگذاريد ولي من در اولين نيم سال تحصيلي، كلاس انيميشن را برداشتم. آن‌ها به ما يك دقيقه فيلم دادند تا بتوانيم با دوربين تمرين كنيم. من آن يك دقيقه فيلم را گرفتم و با آن، يك فيلم يك دقيقه‌يي ساختم. فيلمي كه موسيقي متن هم داشت و وقتي تمام شد، در سراسر دنيا جوايز متعددي را به خود اختصاص داد. از همان وقت بود كه متوجه شدم واقعاً مي‌دانم چه‌طور بايد اين كار را انجام بدهم. اين حالت به صورت طبيعي در من ايجاد شد و من واقعاً از آن خوشم آمد. من بعد از اين كار يك سري فيلم دانشجويي ساختم (به نظرم پنج شش تا) و تقريباً نيمي از آن‌ها در تمام جشنواره‌هاي فيلم، موفق به دريافت جايزه شد. تا اين كه براي كار در «برادران وارنر» و همكاري در بعضي توليدات اين كمپاني، يك كمك هزينه‌ي تحصيلي (و يك نوع بورسيه‌ي كار) به من تعلق گرفت. در آن وضعيت به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم فيلم ساختن و نمايش آن در سينما بود. اين چيزي نبود كه من به خاطر آن وارد اين رشته‌ شده بودم چون تا آن زمان، تنها تجربه‌يي كه در اين زمينه داشتم دوست پيدا كردن و رفتن با او به سينما بود!

آن وقت‌ها يك گروه از سازندگان فيلم‌هاي زيرزميني بودند كه در سان‌فرانسيسكو مي‌شد آن‌ها را پیدا کرد. من معمولاً در تعطيلات آخر هفته، پيش آن‌ها مي‌رفتم و فيلم‌هاي شانزده ميليمتري‌يي كه ساخته بودند را مي‌ديدم. اين، كاري بود كه احساس مي‌كردم مشتاقانه دوست دارم انجامش بدهم. بنابراين وقتي وارد مدرسه‌ي فيلم شدم درباره‌ي مستندهاي موسوم به «سينماوريته» كه جزو اولين سوژه‌هاي مورد علاقه‌ام بود چيزهايي آموختم. آن‌ وقت‌ها با خودم فكر مي‌كردم چه خوب مي‌شود اگر فيلم‌بردار يكي از اين «سينماوريته»‌ها شوم، خودم فيلمم را تدوين كنم و يك فيلم كوچك و «آوانگارد» ارائه كنم؛ و اين واقعاً همان كاري بود كه حتي بيرون از دنياي سينما خيلي دلم مي‌خواست انجام بدهم.

ناگفته نماند كه من شوخي‌‌شوخي نسبت به اين بورسيه بي‌علاقه شدم؛ چون تصور مي‌كردم حالا مي‌روم و مي‌بينم فيلم‌هاي داستاني و هاليوودي درباره‌ي چه ساخته مي‌شوند. وقتي به «برادران وارنر» رفتم متوجه شدم آن‌ها به خاطر همكاري با يك شركت ديگر فعلاً تعطيل كرده‌اند. آن‌ها داشتند فيلم رنگين‌كمانِ فينيان را مي‌ساختند كه توسط فرانسيس [فورد] كوپولا كارگرداني مي‌شد و به من گفتند: «خيلي‌خب، ما تو را به اين فيلم وصل مي‌كنيم. چون بقيه‌ي قسمت‌ها فعلاً تعطيلن!» و به اين ترتيب من براي ديدن كار و نحوه‌ي ساخته شدن آن، سر صحنه‌ي فيلمي رفتم كه علاقه‌ي چنداني به آن نداشتم. فكر كنم فرانسيس هم وقتي اين نكته را به او گفتم كمي رنجيد و ناراحت شد. من داشتم سعي مي‌كردم به قسمت انيميشن–كه خالي بود– بروم. با خودم فكر مي‌كردم اگر بتوانم بعضي بخش‌هاي كوتاه و پاياني فيلم‌ها را بگيرم، زماني كه هيچ‌كس نيست هم مي‌توانم آن‌جا بروم. و به همين دليل داشتم سعي مي‌كردم تيتراژ فيلم‌ها را در قسمت انيميشنِ كمپاني بسازم. با اين وجود فرانسيس به من گفت در فيلمش به من كاري مي‌دهد كه انجام بدهم. به اين ترتيب مي‌توانستم كنار او، دستيارش باشم و با انتخاب زاويه‌ها‌ي مناسب دوربين، ايده‌هاي خوبي را كه به ذهنم مي‌رسيد با او در ميان بگذارم. اين تمرين خوب بود و خوش‌بختانه من در انتخاب زاويه‌هاي سينمايي استعداد خيلي خوبي داشتم. مي‌شود گفت درست به همان اندازه كه فرانسيس در نوشتن فيلم‌نامه و كار با بازيگران خوب بود من هم در زمينه‌ي تدوين و فيلم‌برداري استعداد داشتم. در چنين شرايطي او به نوعي مرا زير بال خود گرفت و تمام آن قسمت‌هايي را كه من دوست نداشتم يادم داد. چيزهايي شبيه نوشتن فيلم‌نامه و كار با بازيگران كه باعث شد به او كمك كنم و در بخش فني و سينمايي فيلم‌ها دستيارش باشم.

وقتي بورسيه‌ي من در «برادران وارنر» به پايان رسيد فرانسيس تصميم گرفت واقعاً ديگر هيچ‌وقت تجربه‌ي رنگين‌كمان فينيان را تكرار نكند و به ساخت فيلم‌هاي خياباني و «آوانگارد» برگردد. و اعلام كرد كه مي‌خواهد مردم اهل باران را با همكاري يك گروه كوچك و با فيلم‌برداري در سر تا سر آمريكا بسازد. من دو راه داشتم؛ يا بايد به مدرسه‌ي سينما برمي‌گشتم يا به اين ماجراجويي كوچك دل مي‌سپردم. و من تصميم گرفتم ماجراجويي كنم و با فرانسيس بمانم. او نمي‌توانست دستمزد مرا پرداخت كند بنابراين با هم قرار گذاشتيم تا او براي من فيلم‌نامه‌ي فيلم THX 1138 را بر اساس فيلم كوتاهي به همين نام– كه پيش از اين ساخته بودم و جايزه‌ي جشنواره‌ي فيلم دانشجويان را از آن خود كرده بود– بنويسد. مي‌خواستم ببينم مي‌توانم با اين فيلم جشنواره‌هاي سر تا سر دنيا را درو كنم؟ او به من گفت: «اول، تو فيلم‌نامه‌ي فيلم منو بنويس و دستياري كن. آن‌وقت با هم‌ديگه همه‌جا مي‌گرديم!» به نظرم اين ايده‌ي خيلي خوبي بود و خب، كار روي فيلم او شروع شد. به اين ترتيب سفر ما از نيويورك شروع و به همين شهر هم ختم شد.
ما در حال فيلم‌برداري در نبراسكا بوديم كه من براي شركت در يك كنفرانس به سان‌فرانسيسكو برگشتم و با جان كورتي (كسي كه در آن‌جا يك استوديوي كوچك توليد فيلم داشت) ملاقات كردم. وقتي پيش فرانسيس برگشتم به او گفتم: «راستي، چرا كارمان را از سان‌فرانسيسكو ادامه ندهيم؟!» او اين حرف را خيلي پسنديد ولي دوست نداشت برگردد و كار را در هاليوود ادامه بدهد. او واقعاً دوست داشت يك ايده‌ و كار جديد را در سان‌فرانسيسكو شروع كند. و فيلم ايزي‌رايدر كه دنيس هاپر آن را ساخت حاصل اين دوره بود. به نظر مي‌رسيد در چنين شرايطي مي‌توان فيلم‌هاي «آوانگارد»، و در عين حال جوان‌پسند ساخت. بنابراين يك استوديو شبيه استوديوي جان كورتي در سان‌فرانسيسكو راه‌اندازي كرديم، اسمش را گذاشتيم «زويي‌تروپ» و... اين‌گونه كارمان را شروع كرديم.
مترجم: امید نجوان
نام:
ایمیل:
* نظر: